امیر عطاامیر عطا، تا این لحظه: 14 سال و 7 ماه و 18 روز سن داره

امیرعطا جون Amir Ata Jon

سلام به همه دوستای گلمون... باورم نمیشه بازم اومدم اینجا، به زودی اینجارو به روز می کنم... 🤩🤩

آتلیه مامانی

امروز که عطا جونی 33 ماهه شد کلی عکس خوشگل ازش گرفتم که فردا حتما آپ شون می کنم... امیر عطا جونم تا این لحظه 2سال و 9 ماه و 1 روز سن دارد... بقیه عکسای گل پسری تو ادامه مطلب. ... برام خیلی جالب بود که عطا جونم خودش برای عکس گرفتن مشتاق تر از من بود  گفتیم یکم شئونات اخلاقی رو رعایت کرده باشیم ... زشته تو صفحه اول..  اینه که اومدیم اینجا...  این عروسکارو خود عطا جون چیده بالای تختش...                                 خدا حافظ و نگهدارت باشه پسر نازنینم.   ...
25 آذر 1393

عزیزک 33 ماهه من

93-9-24 خدایا شکر به خاطر تموم نعمت هایی که به من دادی...بازم شکر به خاطر اون نعمت هایی که از من گرفتی و یقینا صلاحم در این بود... احساس می کنم هر روز با پسرم دارم قد می کشم و بزرگ می شم.. با بچگی  هاش که همراه میشم انگار خودمم بچه می شم و یادم میره که مامانشم.. مثل اینکه بچگی باورم میشه کنارش... برای کارهاش گاهی عصبانی میشم و گاهی اونقدر دلخوش از شیرینی حرفاش و کاراش که بارها خدارو شکر می کنم به خاطر فرشته مهربونی که به من داده... عطای نازم این روزها اونقدر بلبل زبون و شیرین ادا شدی که همش دوربین دستمه و اونقدر فیلم و عکس ازت می گیرم و نگاشون می کنم که بابایی گاهی حسودی می کنه که همه زندگیت شده عطا&...
25 آذر 1393

دلتنگی..

93-9-18 چند شب پیش دلم بدجوری گرفته بود...گریه آرومم نمی کرد.. عصرش آلبوم دیده بودم و یاد گذشته ها به همم ریخته بود.... حس میکردم باید بنویسم شایدآروم شم.. نوشتم و اشک ریختم.. اشک ریختم و نوشتم... شده این دلتنگی من.. از همه عزیزانی که مطلبمو میخونن و من ناخواسته باعث ناراحتی و آزردگی خاطرشون میشم واقعا معذرت میخوام.   واقعیت زندگی ما آدم ها گاهی اوقات خیلی تلخه. یادش بخیر...یاد اون روزایی که بچه بودیم یه خونه داشتیم با 1 حوض و 1 حیاط بزرگ پر از درخت.درخت آلوچه ..گیلاس..سیب... هلو.  چه کیفی می کردیم وقتی از درخت آلوچه بالا می رفتیم.. چه لدتی داشت خوردن گیلاس های شیرین و درشت درخت حیاطمون تو دل تابس...
18 آذر 1393

همینجوری

93-9-9  این متر قدیمی مال باباجونه...که تو کشوی خونه شون جاشو میدونی و هر بار که  میریم اونجا تا وقتی نیایم یا نخوابی باید تو خونه دراز باشه و جمعش نکنیم.. میگی "دارم زمستون درست می کنم" !!!!    اولین بار که این عروسکو دیدی میگی"مامان عروسک چرا رژ زده"؟ آی شیطون...     خودت برای این خرس قهوه ایت اسم گذاشتی و صداش می کنی "بولی"    تازه 1 دوست خیالی هم داری که تو خونه همش در حال صحبتی باهاش ..آکبلایی.. حالا نمیدونم این آ کبلایی کیه ...چیه...؟       بازم کیک...   ...
9 آذر 1393

چی مال کیه؟؟؟

93-9-1 هرکی بگه من بچه دار شدم اصلا دست به دکوراسیون خونه م نزدم من یکی که محاله باور کنم!!! اونم بچه های این دوره زمونه که حتی به داخل کشوهای آدم هم سرک می کشن و حتی بهتر از خودمون میدونن چی کجاست!!! والله... اینو گفتم پسرم که در ادامه هم بگم شما هم مثل همه نی نی های شیطون دیگه با وسایل خونه حسابی بازی می کنی... البته 1 سری وسایل هست که همون اوایل جمع آوری و بایگانی شدن چون واقعا خراب شدنی بودن... ولی خب دیگه همه ضروریات زندگی رو هم که نمیشه فرستاد بالای کمد و تو کابینت قایم کرد!  اولین وسیله ای که تو خونه توجه تو به خودش از همون کوچولویی ات جلب کرده و تا حالا هم علاقه ات بهش همچنان پایداره جارو برقی بود. ...
1 آذر 1393

عطا به یاد کوچولویی هاش..

93-9-1 چند روز پیش که حوصله مون تو خونه سر رفته بود گفتیم چیکار کنیم چیکار نکنیم.. تصمیم گرفتیم بشینیم فیلم های پسری رو 2 تایی با هم تو لپ تاپ تماشا کنیم.. خیلی خوشمون اومده بود هم من تجدید خاطره کردم و هم تنوعی شد برای عطا جونم. البته وقتی دوره نوزادی و یکم بعدشو میدیدیم عطا اصلا قبول نکرد که این نی نی خودشه..و همش به خودش تو فیلم می گفت نی نی   خلاصه کمی که دیدیم عطا آب خواست من پاشدم رفتم بیارم که تو راه برگشت از آشپزخونه دیدم داره 4 دست و پا میاد دنبالم... یعنی اون لحظه حتی جک سال هم نمی تونست منو اونطور از ته دل بخندونه که پسر ناقلام منو خندوند....    هیچی دیگه یکم با هم خندیدیم ...بعدم بغلش کردم...
1 آذر 1393

پاییز و کلوچه خوشمزه خونمون

93-8-17 عزیز دلم.... وای که چقدرتو این روزها شیرین و خواستنی شدی... مثل خیلی چیزهای خواستنی و مثل هیچ کدومشون... تو 1 جوری برامون خیلی خاصی... تکی... 1 دونه پسر..قند عسل.. عطا بالامی دیگه.    بالاخره به لطف خدا اون 4 تا دندونی که قرار بود پسملی منو 20 دندونه کنه و البته خیلی سر اومدنشون گلمو اذیت کردن تشریف آوردن و عزیزکم راحت شد.. مبارکت باشه گل نازم.  امسال بیشتر همراه بابایی برای دسته و عزاداری رفتی بیرون... بابا میگه پسرمون دیگه آقا شده و قشنگ میشینه تو هیئت.. حتی تو دسته عزاداری هم شرکت کردی امسال با اینکه سرما خوردگی هم داشتی ولی تا بابا می گفت دارم میرم تو زودتر ازش آماده رفتن بودی. گل نازم ...
17 آبان 1393

من و تو

93-8-8 عزیزکم این روزها با عکس گرفتن مخالفتی نداری حتی خیلی وقت ها میگی بذار واستم یا هرکاری.. ازم عکس بگیر. گاهی هم که فیلمتو میگیرم و ازت میخوام با اون طرف صحبت کنی و اسمشو بگی تا با واتس آپ براش بفرستیم خیلی خوشت میاد و همش میگی با فلانی حرف بزنیم... که البته همیشه هم همون فیلم اولی طبیعی از آب دراومده و فرستادیم. اولین فیلمتو برای خاله فریده فرستادیم که با محیا حرف زدی و گویا از دیدنش محیا جون کلی خوشش اومده بود. دیروز هم با دوستت کیاراد جون کمی حرف زدی و فرستادم براشون. خاله هم میگفت چه با نمک حرف میزنه عطا.خلاصه که شیطونی شدی برای خودت. این روزها بیشتر بازی هاتم هدفدار شدن و خیلی هم اصرار داری که من هم باهات بازی کنم......
8 آبان 1393